فرازی از وصیت نامه شهید کلهری:«خدایا ! توبه مرا قبول کن در این وقت سحر، مرا دوست بدار و به نزد خود ببر. چرا مرا نمی‌بری؟ من قبول دارم آدم بدی هستم. تو به لطف خود مرا ببر. دیگر نمی‌توانم زنده بمانم. به شهادت این برادران خسته شدم. از بس خانه مفقودین، شهدا و مجروحین رفتم، از بس که مادران آنها را دیدم دیگر نمی‌توانم به گلزار بروم. قلب من تنگ شده است».
کد خبر: ۹۰۲۰۴۹
تاریخ انتشار: ۰۱ مهر ۱۳۹۹ - ۱۱:۱۳ 22 September 2020

به گزارش تاابناک قم، مصطفی کلهری در سال ۱۳۳۸ در شب میلاد با برکت حضرت محمد) صلی الله علیه وآله) در خانواده‌ای مذهبی در شهر قم به دنیا آمد. دوران تحصیل مصطفی کوتاه بود، او تا دوره راهنمایی درس خواند؛ به قول پدر بزرگوارش «مصطفی» پسری بود خیلی غیرتی؛ نمی توانست تحمّل کند که خود تحصیل کند ولی دیگران کار کنند. با وجود اینکه دانش آموز ممتازی بود درس را رها نمود و به سوی کار شتافت. او پس از ترک تحصیل به «بناّیی» روی آورد و تا پیروزی انقلاب، به این شغل پرداخت.

یکی از همکلاسی های قدیمی او تعریف می‌کند که هر وقت زنگ تعلیمات دینی بود، معلم از مصطفی می‌خواست که پرده برداری کند؛ او هم همیشه با خوشحالی قبول می‌کرد؛ داستان‌هایی که بیشتر تعریف می‌کرد، ماجرای حر و زائر کربلا، داستان مختار و داستان طفلان مسلم بود. مصطفی «حرّ» را بسیار دوست داشت و هر وقت که این داستان را شروع می‌کرد، با شور و حال خاصیّ آن را باز می‌گفت؛ شاید به این دلیل که شباهتی لفظی بین نام «حرّ» با نام فامیلی او بود.

پس از ترک تحصیل به «بناّیی» روی آورد و تا پیروزی انقلاب، به این شغل پرداخت. در جریان مبارزات سیاسی علیه رژیم، فعالیت‌های مستمر و قابل توجهی داشت و یکی دو بار هم مجروح و دستگیر شد. پس از آزادی از زندان و پیروزی مبارزات به ورزش روی آورد و در «کاراته» موفقیت هایی کسب نمود.

وی پس از پیروزی انقلاب، در نهادهای مختلف به خدمت پرداخت، از دیگر کارهای او تشکیل یک «تعاونی کشاورزی» به کمک چند تن از دوستان همفکرش بود که هدفی جز کمک در امر خودکفا شدن مهین اسلامی نداشت. در همین زمان بود که جنگ تحمیلی آغاز شد؛ مصطفی دست از کار کشید و راهی جبهه شد، یکی از همرزمانش در این باره می‌گوید:
وقتی جنگ شروع شد، مصطفی نتوانست نسبت به تجاوز دشمن به میهن بی‌تفاوت باشد؛ به ما گفت که برادران! جنگ بر اینِ کار، مقدم می‌باشد. بیایید سلاح برداریم و از ارزش‌های ملی و معنویمان دفاع کنیم.

مصطفی مدتی در غرب و پس از آن در جنوب، جبهه ها را در نوردید و حماسه‌های بزرگ و با شکوه را بیآفرید... در غرب بود که با آتش پدافند، سوخوری متجاوز عراقی را سرنگون ساخت، مدتی هم فرمانده خط غرب گشت؛ در این مدّت نگذاشت دشمن، ذره‌ای تحّرک و فعالیّت داشته باشد.

در جنوب، از «عملیات رمضان» تا «عملیات بدر» حضوری مستمر و مفید داشت.

شهامت و استواری و رشادت او زبان تحسین همگان را گشوده بود؛ حماسه آفرینی‌های او در عملیات خیبر که منجر به تثبیت خط پدافندی «جزایر جنوبی مجنون» شد همگان را به تعجب واداشت، حتی به پاس مقاومت و نبرد غرورآفرین و سرنوشت سازش، تقدیرنامه‌ای از قرارگاه خاتم النبیاء دریافت کرد؛ اگرچه ـ هیچکس به جز تنی چند از دوستانش ـ از آن مطلع نشد.

وی با همین شیوه و از همین کارها به «خلوص» رسید. اوج این اخلاص را می‌شد در رفتارهای او، پس از حماسه «خیبر» یافت؛ پس از عملیات، دیگر او چهره آشنای لشگر شده بود، همه جا صحبت از وی و رشادت‌های گردانش ـ سیدالشهداء (ص) ـ بود... او این مراتب تحسین و تقدیر را می‌دید و می‌شنید اما همیشه با همان صداقت و خلوص و سادگی زایدالوصفش می‌گفت: «به خدا قسم اشتباه می کنید! این من نیستم که .... این خود سیدالشهداءست که نظر دارد بر این گردان»

 مصطفی از ابتدا برگزیده بود و حیات مادی و زندگی در این دنیا، آزمونی بزرگ برای او بود تا مقام بلند «قرب به حق» را بیابد و «عملیات بدر» وعده گاه تحقق پیمان او با معشوق ازلی بود... او بر همگان ثابت کرد که روحش آماده پرواز است... این را می‌شد از حلالیت طلبیدن او در شب عملیات، فهمید:
 «بچه ها، من کلهرم! شما را به خدا مرا حلال کنید... من روسیاه، من گنهکار را حلال کنید»

آری! او برگزیده خدا بود و به خدا پیوست. سرانجام مصطفی کلهری در سن ۲۶ سالگی در تاریخ 25 بهمن ۱۳۶۴ در علمیات بدر در جزیره مجنون به درجه رفیع شهادت نائل گردید. امید آن که هدایتگر حقیقی ما را از رهروان حقیقتِ راه او قرار دهد ان شاءالله.
فرازهایی از وصیت‌نامه این شهید والامقام را با یکدیگر مرور می‌کنیم:
«خدایا ! توبه مرا قبول کن در این وقت سحر، مرا دوست بدار و به نزد خود ببر. چرا مرا نمی‌بری؟ من قبول دارم آدم بدی هستم. تو به لطف خود مرا ببر. دیگر نمی‌توانم زنده بمانم. به شهادت این برادران خسته شدم. از بس خانه مفقودین، شهدا و مجروحین رفتم، از بس که مادران آنها را دیدم دیگر نمی توانم به گلزار بروم. قلب من تنگ شده است.
خدایا! می خواهم شهادتی نصیبم کنی که اگر جنازه مرا آوردند تکه تکه باشد تا نزد شهدای دیگر سرافراز باشم.
خدایا! مرا با شهدای کربلا محشور کن. خدایا! نمی‌دانم چطور با تو صحبت کنم با این گناهانی که کرده‌ام ولی می‌دانم که تو کریمی، امید ناامیدی، دیگر نمی‌توانم چیزی بگویم فقط مرا بیامرز و مدیون خون شهدا مکن.
از خدا می‌خواهم که شهادت نصیبم کند و دیگر هیچ آرزویی ندارم. در جبهه غرب که این سعادت نصیب من نشد ولی وقتی که به جنوب آمدم یاد امام حسین (ع)، ابوالفضل (ع)، علی اکبر (ع)، قاسم (ع) و ۷۲ تن افتادم و دلم آتش گرفت و گفتم چه قدر بی‌لیاقت هستم که تا به حال زنده ماندم.
برادران و خواهرانم! فرزندانتان را در راه اسلام تربیت کنید. نگاه به زیردستان خود کنید که خدا از شما راضی باشد. خدا را شکر کنید و نگاه به بالا دست خود نکنید که طمع دنیا شما را بگیرد. در سختی‌ها آن قدر صبر کنید که صبر از دست شما خسته شود. زمانی که دنیا رو به شما آورد، پشت به دنیا کنید. از هر چه که به سر شما می‌آید راضی باشید. البته آزاده باشید، تا می‌توانید به فقیران کمک کنید. روزی را از خدا بخواهید، نه از بنده خدا.
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار».

منبع: ایسنا
اشتراک گذاری
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
* captcha:
آخرین اخبار